تبليغاتX
عادت کن به هیچکس عادت نکنی

عادت کن به هیچکس عادت نکنی

هر کی تورو ازم گرفت,الهی بیچاره بشه,روز قیامت که رسید,مجرم و اواره بشه.

_ترانه گفت:نسيم اذيت مي شي! ،گفت :نسيم بيخيالش،ياسي گفت:خودشو زده به خريت، حالم واقعا" زار بو د....سعي كردم به روم نيارم،لبخند مي زدم ولي ترانه گفت:نسيم امشب فيلم تنهايي رو ببين!مناسبه حالته!!!!!

عجبا اين همه نقاب رو رو صورتم تحمل كردم تا نفهمين اين تو چي ميگذره  بازم فهميدي؟!؟!؟!؟يه جاي فيلم دختره برگشت گفت مرگ چقدر دردناكه!جواب شنيد:زندگي كردن خيلي دردناك تر از مردن!!!!!

بايد عادت مي كردم كه بهش عادت نكنم....

حرفاش سرد بود!يه چيزي تو گلوم گير كرده بود !بهش مي گفتن بغض!يه بار ديگه ام بهم اعتماد كرد ولي بازم شرمندش شدم به خدا خيلي دل خوبي دارم كه با اين همه شيكستن  هيچي بهم نميگه....

 

 

_نمي دونم چنتا رمضان ديگه بايد بگذره تا فراموشت كنم،هم تو رو هم خاطرات تكراريه هر روز بعد از فيلم اغمارو!!!!قرارايه هر روزمون بعد از فيلم اغما رو يادته؟اون روزي كه من ديگه سر  قرارمون نيومدم و چي؟اونم يادته؟2ماه و 3 روز بعدشم يادته؟....

نمي دونم چرا اولين روز رمضان سر سفره ي افطاريادت اوفتادم،يهويي احساس كردم جدا" نيستي،چرا؟!؟!؟!؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت4:35 AMتوسط N@30llvll | |

امروز دقيقا"چندمه؟اصلا" تو چه ماهي هستيم؟جدي جدي 2 سال گذشت؟2 سال ازاولين تولدي كه با هم بوديم!!! يعني امسال منتظر تبريك كي هستي؟يعني اونم پشت تلفن واست اهنگ تولدت مبارك و مي ذاره؟

مي دوني!!!!بعضي از تاريخا مثل پتك مي مونه و هي مخوره تو سرت،الكي الكي منتظري كه اون تاريخ برسه،كه چي؟خودتم نمي دوني!نميدوني اين روز چرا انقدر واست مهمه اونوقت اونقدر ضربه ي اون پتك شديد مي شه كه خودتو گم مي كني تو روزاي تقويم ، يادت مي ره تو چه روز و چه ماهي داري نفس مي كشي ،مثل امروز من! اونقدر گم مي شي كه يادت ميره ربط اون روز كه انقدر واست مهم بوده چيه!تازه ميفهمي الكي خودتو انداختي وسط و بيخودي خودتو با اون روز سرگرم كردي!!!

فكر كنم امروزم از اون روزاست اما مهم نيست الان اين تاريخ به من ربط داره يا نه مهم اينكه 7 شهريور 2 سال پيش به من ربط داشت منم به حرمت همون روز مي گم تولدت مبارك!!!

به خاطر تولدت خدا بهت يه صفحه ي ديگه از زندگي و كادو داد،يادت باشه 365 روز فرصت داري تا نقاشيش كني پس هنرمندانه نقاشيش كن بذار وقتي بر مي گردي و دفترچه ت رو ورق مي زني به يه نقاشيه قشنگ و به ياد موندني برسي كه تك تك لحظاتي كه واسه خلق كردنش به كار بردي واست گرامي باشن مثل تو تو دنياي من....

راستي موقع فوت كردن شمع هات ارزو هاي قشنگ قشنگ كن مثل بودنت....

مرسي كه به دنيا اومدي

_______________________________________

پ.ن:تولد همه شهريوري ها مبارك مخصوصا" ميلاد و مليكا و شبنم و مازي......

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت3:44 AMتوسط N@30llvll | |

ديگه بسه تو قفسي كه اين دنيا واسمون ساخته زندگي كردن....ديگه بسه غصه خوردن...ديگه بسه چشم به راه موندن...براي تو!!!تو رفتي،منم رفتنيم،با اين تفاوت كه تو به سوي اينده رفتي ولي من هنوز توي گذشته ها جا موندم .خيلي سعي كردم كه پيش برم ولي نشد.ديگه پاهام ياري رفتن بهم نمي دن ديگه بالهايي كه با ارزو هاي محالمون واسم ساخته بودي باز نميشن....ميخوام برم از اين ديار،تو مي گي كجا برم؟هر جا كه برم خيالت ولم نميكنه ....همون خيالي كه هميشه باهام بود و هست.نيستي كه ببيني تمام زندگيم شده پرسه زني بين تموم خاطراتمون!!!اخه با انصاف به منم حق بده...منم دلم مي خواست هميشه با تو باشم ولي به چشم خودت ديدي كه نشد.توام ديدي منم ديدم با اين تفاوت كه توبه ظاهر قبولش كردي ولي من نه!!!نمي خوام بيشتر از اين اذيت شي پس به خاطر منم كه شده اگه هنوزم دوسم داري تو مسير سرنوشت حركت كن.بيشتر از اين به خودت عذاب نده ازت خواهش مي كنم اگه هنوزم فراموشم نكردي...

سخته بگم ولي ميگم:اگه بودنم اذيتت ميكنه فراموش كن...از يادت ببر...  نذار بيشتر از اين قرباني بشي! بايد ميرفتم تا تو ازاد باشي.....مراقب روياهات باش

_____________________________

پ.ن.يه معذرت خواهي بهت بدهكارم ، به خاطر تمام وقتايي كه راجع بهت زود قضاوت كردم ،به خاطر تموم وقتايي كه فكر ميكردم فراموشم كردي،به خاطر همه چي....معذرت!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت3:50 PMتوسط N@30llvll | |

یه سوال میپرسم لطفا" تو کامنتا جواب بدید....

 

اگر بفهمید عزیزترین فرد توی زندگیتون ، بهترین دوستتون یا کسی که تموم زندگیتون رو بر مبنای اون بنا کردید ، ساخته خیال خودتونه و وجود خارجی نداره چه احساسی بهتون دست میده ؟

لحظه ای که ندونید آیا بهش زنگ زدید یا نه ... آیا اون با شما حرف زده یا نه ... آیا دیدیدش یا نه ... همه چی ، از آدرس خونه تا شماره تلفن ، قیافه و تکیه کلاماش و حرفاش و رفتاراش ساخته ذهنتون بوده ! چه احساسی بهتون دست میده ؟!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.این پست درخواستی بود و ارمینا ازم خواسته بود که این سوال و بپرسم

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت4:10 AMتوسط N@30llvll | |

دوست داشتن برای تو واژه ای بیش نیست

واژه ای تکراری که ابایی از گفتنش نداری

تکراری مانند تمام واژه های دیگر

بی عمل و بی سرانجام

تو از دوست داشتن فقط واژه هایش را آموختی

و

هیچ گاه ندانستی واژه ها بی عمل یعنی هیچ

یعنی پوچ

دوست داشتن برای تو حتی در این نیست که فردا را به یاد داشته باشی

زیرا برای تو فردا روزی نیست

اما برای من بود

فردا روز شروع همان واژه ها بود

واژه هایی ...

ولی تو آغازین روز همان واژه ها را نیز در روزمرگی هایت خاک کردی

تو حتی من را نیز در روزمرگی یت فراموش کردی

سالروز بيست و نهم خرداد 86

_________________________________________

پ.ن.يواش يواش داره باورم ميشه كه بيست و نهم خرداد هيچ ربطي به من نداره و داره باورم ميشه كه تو اين روز هيچ اتفاق مهمي نيفتاده و من بيخودي اين روز و به عنوان يه روز مهم نو تقويمم دورش خط كشيدم.

بيست و نه خرداد؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت6:17 PMتوسط N@30llvll | |

نوستالژي

يعني يه خيابون خلوت  كه بارون داره ميشورتش و تنها صدايي كه مي اد،صداي سياوش قميشي كه تو گوشم ميگه: تو بارون كه رفتي،شبم زير و رو شد،يه بغض شكسته رفيق گلو شد...

يعني سال دوم راهنمايي و دعواهاي من و ترانه و رفاقت پابرجامون (دعواهاي اول سال ،دعواهامون سر پرسپوليس و استقلال و...)

يعني البوم 20 كامران و هومن و اقا فريبرز و سر زدن من به مغازش واسه اينكه مي خواستم اولين نفري باشم كه البوم و مي خرم

يعني خيابون تركمنستان و ملك و ابميوه فروشي بغل سينما صحرا و مهسا.يعني مهسا

يعني امتهاناي نهايي سال سوم راهنمايي و پارك اويني.يعني مدرسه دوران راهنماييم.يعني راهنمايي رضايي.

اومد..._bisetare يعني چت روم شماره 9 و اولين  پي امي كه  از طرف كسي به اسم

يعني اولين قرار جلوي اموزشگاه سفير (يادته چقدر منو كاشتي؟.)

 

يعني سينما ايران، سالن قرمز، فيلم 10 رقمي.

 

يعني خونه ي بچگيا و مامان بزرگم كه هميشه مي پريدم و بيدارش مي كردم .يعني مامان بزرگم يعني سال نحسي كه

ازم گرفتش.يعني همون كه الان نيست.يعني همون خونه ي قديمي كه الان هر موقع ميرم طرفش تا ياد بچگيام بيفتم

با يه ساختمون چند طبقه رو به رو ميشم و يهو كل اون طبقه ها رو سرم خراب ميشن

 

يعني همون روز لعنتي كه واسه اخرين بار رفتم تو اون خونه تا از اتاق ها  و خاطراتي كه رو در و ذيواراش گماشته

بوديم خداحافظي كنم و چند ساعت بعد كه يه ماشين بزرگ اومد و تمام اونا رو خراب كرد و اين وسط فرياد هاي خفه

شده تو گلوم بود كه ميگفت: انقدر با تيشه نكوبيد رو اون پله ها.به خدا من رو اونا بزرگ شدم. هنوزم كه هنوزه درد

تيشه هاي اون روز رو تو تمام خاطراتي كه تو وجودم حك شده حس مي كنم

 

يعني مهد كودك دانش و من و شاهين ويلدا و امير و نيلوفر.يعني همون كتاب داستاني كه واسه شاهين خريده بودم تا

 روز اخر بهش بدم ولي هيچ وقت ديگه نديدمش.روز اخر دير رسيده بودم.

 

يعني كوچه ي خاك سرشت  پلاك 5 و يه ساختمون پر از بچه كه همش اويزون درخت انگور تو حياط بودن.يعني

همون پير مرد و پيرزني كه همش دعوامون ميكردن و ميگفتن : نكَنيد اون غوره هاي بيچاره رو.همونايي كه الان نيستن.

 

يعني 9 اذر سال 85 تولد مهسا و گيتار زدن نيلوفر و حس غريبي كه بهمون ميگفت 9 اذر سال 86 از همديگه خبري نداريم.(همون طوري هم شد!لعنت به اون احساس)

 

يعني ولنتاين همون سال و اون كادويي كه ترانه بهم داد.(قرار بور واسه سمانه باشه ديگه؟نه؟)

 

يعني جريان هندونه بردن تو مدرسه.يعني اش خوردن و مستقيم راهيه دفتر مدرسه شدن.يعني زنگايي كه بدون معلم ولي با ساميه و مليكا ميگذشت.

 

يعني مازي و شخصيت منحصر به فرد قديميش و بچگياش.يعني اهنك عشق مجازي(اخي!كاش دوباره همون بشي!)

 

يه سري چيزاي ديگه ايي هم هست كه چند سال بعد واسم تبديل ميشه به نوستالژي.مي ترسم اون موقع كسي نباشه كه ازم بخواد نوستالژي هامم رو بنويسم پس الان مي نويسمشون.

 

يعني بچه هاي كلاس 201.يعني مهديه و لهجه اش يعني زهرا و اداهاش يعني بهارو جرياناش يعني ياسي و چل بازياش (ياسي هست!چي؟حذف؟)

 

نوستالژي يعني ارمينا و دنياي قشنگش.يعني دوستيي كه خيلي زود عميق شد.

 

يعني ساعت 6 بعد ازظهرهر روز تو بوستان مادر.يعني بوستان مادر و دوستايي كه اونجا پيدا كرديم.يعني همون تاپ زرد كه هميشه با مهديه سرش دعوا ميكرديم.

 

يعني بالاي بالاي سرسره ي پارك انديشه و ساندويچ هاي زاپاتا.

 

يعني راه مدرسه تا خونه و كاراي هر روزمون.يعني فوتبال با ميوه ي درخت كاج تو راه خونه.

 

يعني امتحانا و پارك انديشه و بچه هاي پارك.يعني پارك انديشه.

 

يعني پارك نشاط و جوجه كشيدن من.

 

يعني تصادف مهديه و اومدنش تو پارك با اون وضعيت.(اخه مگه مجبوري با اون حالت بياي پارك؟معتاد!)

 

                                                                                                         يعني هل دادن ميني بوس سرويس

.

.

.

يعني تمام لحظاتي كه با اين بچه ها گذروندم و همه چيزايي كه يادم دادن

______________________________________________________

 ارمينا ممنون كه دعوتم كردي تو اين بازي شركت كنم.

منم از ترانه و شادي و مهيار و سحر دعوت ميكنم كه تو اين بازي شركت كنن

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت11:45 PMتوسط N@30llvll | |

امسالم داره نفساي اخرش و مي كشه،مثل سال هاي پيش،همش دارم به خودم تلقين ميكنم امسال با سال هاي پيش هيچ فرقي نداره،همش دارم به خودم ميگم امسال هيچ جاش هيچ خلائي نداره مثل پارسال،مثل سالهاي پيش كه هر كدوم يه جور گذشتن حالا چه خوب چه بد.

از همون قديم نديما رسم بوده عيدا خونه ي هر كسي ميرفتي حداقل يه دوزاري به عنوان عيدي مي ذاشت كف دستت حالا مگه ميشه خداي تو-خدايي كه بهترين رفيقت محسوب مي شه-بهت هيچي نده كه تو بخواي از اون به

عنوان بهترين هديه ي سالت كه از بهترين رفيقت گرفتي ياد كني؟

سال84 بود ،هديه اي بهم داد كه لنگه نداشت،يادش بخير يكي از فرشته هاش و فرستاد كه بهم بفهمونه هنوز دنيا منو كنار نذاشته،منم اسمش و گذاشتم دوست،يه رفيق كه هنوزم كه هنوزه جايگاه رفيق بودنش رو حفظ كرده .((ترانه تو دنيام يك يدونه اي))چه اون موقع چه الان چه10 سال ديگه  

از خدا بابت هديه ش ممنونم.

يه سال گذشت با تمام خوبي ها و بدي هاش،شد سال85 يه سال ديگه،يه هديه ي ديگه، يه فرشته  ديگه،اسمش مهسا بود.تك بود،تو همه چي،ولي اين فرشته از اون فرشته هايي بود كه تا رسيد به زمين،شد زميني.مثل همه تو   زرق و برق دنيا رنگش عوض شد.يادش رفت يه هديه بود،مهسا خانوم يادته؟!؟مي خواي همه حرفات و يادت بيارم؟!؟هديه جونم اون زرورقي كه دور خودت پيچيدي قشنگت نميكنه،تو هر كاري كني هنوز مهسايي پس اين خودنمايي ها واسه چيه؟ سعي نكن وانمود كني كه عوض شدي!تو چته؟پاره كن اون زرورق   و،خودت باش!

بازم گذشت،بد نگذشت!بازم يه سال جديد و يه هديه ي جديد،اين يكي فرشته نبود يه مسافر بود!شاهكاري بود در حد خودش،از اون به بعد وجودش تموم لحظه هام و پر كرد:وجودش،بودنش،حسش،فكرش،صداش،حرفاش،هميشه باهام بود.واي اگه نبود چه خلائي احساس مي شد.يه هديه بدون پالت پر از رنگ كه هر وقت دلش خواست  يكي از اون رنگ ها رو استفاده كنه!يه هديه كه مطمئن باشي واسه خودته،چقدر مسافرم و دوست داشتم ،هر چي دورو بريام ميگفتن مسافر واسه رفتن ساخته شده باورم نمي شد.بازم گذشت با تموم هيجان هاش  رسيد به امسال!خدا جونم امسال بهترين هديه ات چي بود؟زرورقي كه فرشته ام دور خودش تنيده؟نبودن اوني كه  بودنش تموم لحظه هام بود؟خلائي كه تو زندگيم حس ميشه؟قرص هاي رنگارنگم؟شخصيت جديدم كه خودمم حالم ازش بهم ميخوره؟اين شخصيتي كه وقتي ميرم جلوي ايينه دلم ميخواد ايينه رو خورد كنم؟

از قديم گفتن دندون اسب پيش كش و....  مهم اينه كه به يادم بودي مگه نه؟ايراد از منه كه نمي تونم                   قشنگيه هديه هات رو ببينم (( خدا جونم مرسي كه به يادمي اغوشت و باز كن و من و توش جا بده))

______________

پ.ن. دلم مي خواس بقيه ي هديه هامم بنويسم ولي ترسيدم اونام مسافر باشن 

                         

پ.ن.دلم مي خواست تو خونه تكوني دلم همه حرفام و بزنم ولي بعضي حرفهارو چون ميدونم واسش ارزش قائل نيستي واسه اينكه حرمتشون شكسته نشه نمي زنم (مخاطبش تويي مهسا خانم)

 

پ.ن.نمي خوام راجع به اين حرفا بعدا" چيزي بشنوم.هر حرفي داري همين جا بزن!

 

پ.ن.از همه دوستاي جديدم(بهار ياسي زهرا مهديه ارمينا و خيلياي ديگه) ممنونم كه دوستمن و قراره كه بشن رفيقم

 

پ.ن.راس ميگن اوني كه مسافره،مسافره نمي شه به زور نگهش داشت

 

پ.ن. وقتی پاها می خوان برن...هیچ تقصیر کفش ها نیست رفتنت رو تقصير كفشات ننداز

 

پ.ن اخر.هي... رفیق...باور کن راه بی پایان عشق قدم های استوار ترمیخواهد پس اگه جُربُزَش رو داري قدم بردار

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت0:14 AMتوسط N@30llvll | |

ميگن هركسي تو زندگيش يه (تو) داره كه واسه اون مي خونه،واسه اون مينويسه...حتي نفس كشيدنش وابسته به اونه،خلاصه واسه اون (تو) زندگي ميكنه.

ميگن ادما(اونايي كه (تو)هاشون واسشون خيلي عزيزه)خيلي بخشندن،واسشون مهم نيست اين (تو) واسه خودشون باشه يا نه،مهم اينه كه زندگي كنه،نفس بكشه

و از زندگيش لذت ببره.

منم امشب دلم واسه (تو)ي خودم تنگ شده.اونم ديگه واسه من نيست رفته (تو)ي يكي ديگه شده ازش خيلي بي خبرم.حتما همه چيز رو به راهه كه ازش خبري نيست.حتما دو رو برش اونقدر ادم هست كه منو فراموش كرده.فكر كنم ازش خيلي دور شدم،اميدوارم يه كسي نزديكش باشه كه واسش درد دل كنه،ولي با اينهمه بي معرفتي بازم واسم عزيزه.اخه باورم نميه اين همونه كه.........

اخه هميشه ميگفت تو (تو)ي مني.اخه مگه ميشه يه دفعه يكي ديگه بشه (تو)ي اون؟

(تو)ي عزيزم من ديگه با كدوم اميد از هر كسي سراغت وبگيرم وقتي از همين الان ته قصه رو ميدونم؟ولي: (تو)ي عزيزم،(تو)ي خوبم هنوزم بخاطر تو زندگي ميكنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.من هيچ (تو)يي تو زندگيم ندارم بنابراين،اين نوشته مخاطب خاصي نداره.

 

پ.ن.پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می کند!!! .... منصرف شد

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت10:22 AMتوسط N@30llvll | |

كنترل رو برميدارم و تلويزيون و روشن ميكنم" هيچ كس تنها نيست....." اين يه  تيزر  تبليغاتي ولي من با اين همه بازم جوش مي ارم، حتي مخابراتم با اين كه موبايلم و اشغال ميذارم بازم منو ادم حساب نميكنه...بازم ميگه هيچ كس تنها نيست...پس من اينجا چي ام ؟؟؟

 

يه سوال : من دارم زندگي و به گا ميدم يا زندگي منو؟

 

يه تشكر بهت بدهكارم به خاطر تمام اون تلاش هايي كه كردي تا من و متقائد كني كه زندگي ارزش جنگيدن رو داره خيلي تلاش كردي تا بهم بفهموني من ميتونم، خواستي كه به سمت جلو هلم بدي تا ادامه بدم هدفمند و اميدوار...ولي مگه نميدوني من پر از اميدم؟اميد به اينكه بلاخره يه روز تموم ميشه... زندگي و ميگم وگرنه مگه اين همه پوچي و نكبت تمومي داره؟اميد به اينكه بلاخره جواب همه كسايي كه دست به دست دادن تا من اين بشم و با نبودنم مي دم و از خجالته همه شون درميام .اميد به اينكه بلاخره اين خلاء پر ميشه حالا با چي خدا مي دونه......الان داري بهم فحش ميدي و ميگي اون همه حرف زدم اخرشم هيچي نتونستم حاليش كنم؟ اشكال نداره اگه نتونستي حاليم كني كه زندگي قشنگه و ...يه چيزي و بدجور بهم فهموندي اينكه: اونقدر ارزش دارم كه بياي اينجا تا از حال و روزم باخبر شي.... ولي اگه واقعا" خوشحاليم خوشحالت ميكنه همه چي و از نو مينويسم: ( به قول خسرو ي عزيز)

سلام، حال همه ي ما خوب است،ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به ان شادماني بي سبب ميگويند.....

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت10:48 PMتوسط N@30llvll | |

دارم اتيش ميگيرم،خدايا!!!هستي؟خوابي؟اصلا" منو مي بيني؟چرا دلم آروم نميگيره؟لابد توام نشستي يه گوشه داري بهم مي خندي.اره؟واي ي ي ي ي دلم هيچ جوره خالي نمي شه هر چقدر با خودم با ديوارا با اين و اون حرف زدم آروم كه نشدم هيچ بدتر همه چي دوباره يادم اوفتاد.دلم واسه خودم مي سوزه كل خيابون و دوييدم تا زودتر برسم و برم. وقتي رسيدم و برنامه ي فردا رو گفتم همين كه حرف نه  از دهنش اومد بيرون وا رفتم.همين يه نه بس بود واسه گند زدن به همه چي!يه دفه همه اون ذوق و شوق ها پريد،يهو فحش رو كشيدم به خودم كه چرا الان اينجام كاش تو همون سرما مي موندم و شايد دلم خنك مي شد ولي نه...اصلا" يادم رفت كه چرا اونقدر دوييدم كه ديگه نفسم به زور بالا مي اومد .يهو آرزو كردم كاش اين آخريش باشه ولي نه ادامه داشت.نفس بعدي...نفس دوم...نفس سوم...نخير تمومي نداشت.... طوري كه همه ي اون عشقي كه از صبح تو دلم بود به گه كشيده شد و گفتم بيخيال برو به كارات برس.... فكر كن تموم اون حس و علاقه و انتظار كه منتظر بودم برسم وبرم به گا رفت .يهو عين اين ادمايي كه چشم ديدنشون و ندارم زدم زير گريه .واي چقد دلم مبخواست يكي بهم ميگفت چه مرگته؟فقط همين، كه باورم شه منم مي بينه ولي بي فايده بود .سرم و گذاشتم رو ميز ،دستم و كردم لاي موهام و شروع كردم به نوازش،نسيمم چته؟چي شده عزيزم؟اشكال نداره اين كه گريه نداره!بابا دختر بلند شو بزرگ شدي!اصلا"چرا داري گريه ميكني؟بگو شايد تونستيم با هم حلش كنيم.اونقدر گفتم و شنيدم كه خودمم خسته شدم ،ولي بازم بي فايده بود .طبق معمول رفتم سراغ قرص هام شايد اونا مي تونستن آرومم كنن.دلم واسشون تنگ شده بود .خيلي وقت بود كه بيخيال شون شده بودم فكر مي كردم ديگه بهشون احتياجي ندارم ولي...

چون دلم خيلي واسشون تنگ شده بود چند تا رو يه جا انداختم بالا( مي دونم بهت قول داده بودم كه ديگه سمت شون نرم ولي اون واسه موقعي بود كه لااقل ميدونستم كسايي رو دارم كه وقتي داغ مي كنم اونا ارومم كنن نه واسه الان كه خودمم گم كردم خودم و )دوباره رفتم تو اتاق اوفتادم رو تختم . دو باره شروع كردم: نسيمم تو كه تنها نيستي  تو من و داري منم تو رو دارم تازه به جز خودم و خودم خدا رو هم داريم بعد يهو خندم گرفت.ديگه احساس تنهايي نكنيا من همه جا باهاتم. دوست دارم نسيم،دوست دارم...

_________________________________________________________

پ.ن:هنوز دلم مثل تنور داغه

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت8:36 PMتوسط N@30llvll | |